|
پرسيدم زندگي چند بخش است؟ زندگي فرصت يك تجربه است كه بدانيم ما نه حقيقت بلكه فقط خاطره ايم
| ||
|
دنیا را بد ساختند! کسی را که دوست داری دوستت ندارد .
کسی که تو را دوست دارد تودوستش نداری. اما کسی که تو دوستش داری و اوهم تورا دوست دارد به رسم و آیین زنگی به هم نمی رسند واین رنج است . زندگی یعنی این!!!!!!!!!!!
وقتی خواستم زندگی کنم راهم رابستند. وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است . وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است . وقتی گریستم گفتند بهانه است . وقتی خندیدم گفتند دیوانه است . دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم.......... [ چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ] [ 21:50 ] [ سام ]
من اگر برای شکستن درختان هشت ساعت وقت در اختیار داشته باشم شش ساعت آن را صرف تیز کردن تبرمی کردم !!!!!!
[ چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ] [ 21:49 ] [ سام ]
گر دونه شب آرام آرام پیش می آید و همه جا را در تاریکی وخاموشی می برد.
شب را دوست دارم.شب را می پرستم.شب سکوت است و آرامش.دنیا دنیای دیگری است. همراه نسیم شب به آسمانها پرواز میکنم.هیچ کس خلوتم رابر هم نمی زند.نه حرفی نه حدیثی نه ترحمی ونه نگاهی. با چشمان پر از حسرت آرزو بهمهتاب خیره می شو.او مرا می خواند می بیند می گوید: حتما به تنهای من گریه می کنی ......... همیشه با تو معنای زنده بودن من. با تو بودن است. نزدیک٬دور سیر٬گرسنه رها٬اسیر دلتنگ٬شاد آن لحظه که بی تو سر آید مرا مباد! مفهوم مرگ من در کنار تو مفهوم زندگی است. معنای عشق نیز در سرنوشت من باتو٬ همیشه باتو برای تو٬ زیستن.... [ چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ] [ 21:46 ] [ سام ]
تورا دوست می دارم٬نمی دانم چرا .
شاید این طبیعت ساده وبی الایش من. حد مر زی برای دوست داشتن نمی شناسد . ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام. چه کسی مرا دوست می دارد ؟ ای فرشته نازل شده بر چشمانم ٬ ای شقایق زندگی ام٬ ای تنها ستاره آسمانت قلبم٬ ای زیباترین زیباییهای محبت٬ ای بهانه خواب شبهایم٬ ای تنها نیاز زنده بودنم٬ ای آغاز روز بودنم٬ای نیمه پنهان من٬ وتو ای معشوقه من٬ تورا با تمام وجودم٬ دوست دارم و می پرستم٬ (سوتک) نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد! نمی خواهم بدانم کوزه گر از خواک اندامم چه خواهد سواخت. ولی بسیار مشتاقم که از خواک گلویم٬ سوتکی سازد.۰ گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش. واو هرروزپی درپی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد. و خواب خفتگان خفته را بیدار سازد. بدینسان بشکند دائم سوتک مردگان را.... [ چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ] [ 21:46 ] [ سام ]
نام من عشق است
مي شناسيدم؟ زخمي ام زخمي مي شناسيدم؟ باشما طي كرده ام راه درازي را خسته ام خسته. مي شناسيدم؟ اين زمان گرچه ابري پوشانيده است رويم من همان خورشيد تابانم. مي شناسيدم؟ اينچنين بيگانه از من رومگردانيد. در كف فرهاد تيشه من نهادم .من من شكستم بيستون را. من همان مهربان سالهاي دورم رفته ام از يادتان يا. ميشناسيدم؟ نام من عشق است . ميشناسيدم؟ [ چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ] [ 21:44 ] [ سام ]
بسم تعالی
اولین شهری که در نظر گرفته شده بود کرمان بود . همراه با چند تن ازدوستانم راهی شدیم . ساعت ۱۲ شب بود که به ترمینال رسیدیم . اتو بوس کرمان ۲ ساعتی می شد که حرکت کرده بود . به ناچار به اصفهان رفتیم. ساعت ۸صبح رسیدیم اصفهان وازانجا به کرمان حرکت کردیم ساعت ۱۱ شب بود که رسیدیم شهری ارام و ساکتی بود یک هفته ای انجابودیم برای اولیین شهر بد نبود چند ماهی از این جریان گذشت تا این که برادرم شهر جدیدی را معرفی کرد خراسان جنوبی بیرجند من و دوست برادرم که احمد نام داشت راهی بیرجند شدیم واقعا شهر معرکه ای بود تمیز و بامردمانی میهمان نواز ۲هفته ای را هم انجا سپری کردیم روزاخر بعد ازرفتن به قلعه ای بهنام قلعه بالا شهر راهی تهران شدیم به دلایلی باز چند ماهی تهران ماندیم تااین که در پی تماسی که برادرم بامن داشت مرا به چابهار فراخواند راهی چابهار شدم شهر ها پی درپی می گذشتند تهران قم کاشان یزد کرمان زاهدان ایرانشهر سرباز تا اینکه به چابهار رسیدم شهری با مردمانی تاقت فرسا نمیدانم چگونه ان گرمارا تحمل میکردند با ادرسی که داشتم پیش برادرم رفتم انجا با۳شخس جدیدی اشنا شدم که ۲تا از انها برادر بودند که به نام اقایان مجتبی ومصطفی اصغری که به همراه شخص دیگری بنام محمد رضا نجات که به نام جمیل به من معرفی شدند .۳ روزی می گذشت که شخص جدیدی هم امد که بنام محمد شیرازی بود مابه همراه لیدر گروه یعنی مهدی محمدی وبرادرم ۷ نفر می شدیم روز هشتم بود که ۲تن از بچه ها از ما جدا شدند مهدی محمدی که به تهران رفت و محمد شیرازی که به شهر سرباز رفت مادوهفته ای انجا بودیم وبعد از ان به نیک شهر رفتیم نیکشهر با مردمی نیک ویا بهتر بگویم نیکشهر با بز های فراوان نمی دانم چرا درانجا فقط بزبود خلاصه دو هفته ای هم انجا بودیم که سر یک شخص من و مجتبی حرفمان شد نمیدانم چگونه شرو شد ولی این اتفاق خوش ایند بود من توانستم با این کار بفهمم که پدر مجتبی پسر خاله پدر من است خلاصه نیکشهر برای من خیلی خوش ایند بود ما نیکشهررا به مقصد تهران ترک کردیم در راه به یزد رفتیم امیر چخماغ یزد را برای اولین باردیدم وبعد از ان به ظهرخانه انجا رفتیم خیلی عالی بود بعداظهر بود که به سمت کاشان راه افتادیم یک شبی هم انجا بودیم و خلاصه بعد از ۴ روز به تهران رسیدیم مجتبی وبرادرم برای انتخابات مجلس راهی ایالت راونیز{صفی اباد}شدند چهار ماهی از این جریان می گذشت که برادرم به من پیشنهادداد که سفر بعدی را همراه خانواده به سمت شمال کشور برویم ما همراه خانواده خود وخانواده دائی کوچکم راهی شمال شدیم برای خواب رینی را انتخاب کردیم شب را در استخر اب گرم گذراندیم با طلوع خورشید راهی محمود اباد شدیم بعد از چند روز راهی گرگان شدیم در گرگان به روستای زیارت رفتیم ابشار زیبای داشت نم نم غروب بود که راهی بجنورد شدیم روز بعد به بجنورد رسیدیم وبه بش قارداش بجنورد رفتیم استخر های زیبای با ماهی های بزرگی داشت بعداز نهار راهی ایالت راونیز {صفی اباد} شدیم در انجا مادر بزرگم را همراه خودمان برداشتیم و راهی مشهد مقدس شدیم سه چهار روزی انجا بودیم ومادربزرگم همراه خانواده دائم به ایالت رفتند وسپس خانواده ما هم مشهد مقدس را به مقسد تهران ترک کردند یک هفته بعد از رسیدن به تهران من همرادو برادرم تهران را به مقصد ایرانشهر ترک کردیم بعد از دو روز به ایرانشهر رسیدیم ماه رمضان بود هوا بطور وحشتناکی گرم بود بطوری که دمای هوابه بالای ۳۹ درجه هم میرسید بعدازرسیدن به سوئتمان چند ساعتی استراحت می کردیم که ناگهان ایفن به صدا در امد تصویر بچه ها بود مهدی مصطفی مجتبی و وحید! وحید دوست قدیمی بچه ها بود که ما قبلا باهم اشنا شده بودیم خلاصه در را ضدم وبرای افطار صفره را امده کردیم وبعد از چند ساعت استراحت دسته جمعی راهی باغ که در همان ملک بود رفتیم انجا پر از نخل خرما با خرما های رسیده بود بعد از دلی سسیر خورما خردن راهی استخر باغ شدیم استخر بزرگی نبود ولی تفریح خوبی برای ما بود ماهرشب بعد از افطار برای شنا راهی استخر در باغ می شدیم خیلی سریع می گذشت برادرم برای معموریتی باید راهی تهران میشد وحید باید برای کار راهی خراسان جنوبی می شد ما هم که راهی چابهار شدیم دو هفتهای ان جا بودیم و با شخص جدیدی اشنا شدیم بنام بهروز حمیدی که پسر مصعول همان کتابخانه ای بود که اوقات فراقت را برای کتاب خواندن به انجا می رفتیم خلاصه مجتبی و مصطفی راهی خراسان شمالی می شدند وماهم بایک اعضای جدید که همان بهروز {گالی...} راهی شهری بنام میناب که در بندر عباس بود می شدیم من جمیل ومهدی بایک ماشین و علی بهروز با یک ماشین بعد از هفت ساعت به میناب رسیدیم خیلی میهمان نواز بودند چند روزی می گزششت که برادرم راهی تهران شد بعد از یک هفته بدون ماشین برگشت وما هم بعد از دو هفتنه راهی جزیره بزرگ قشمشدیم اولین ئشهر بندر عباس بود شهربعدی بنر خمیر بود ما باید در ان جا سوار لندی گراو می شدیم که من برای شنا از لندی گراو بالباس هایم به دریا پریدم کمی شنا کردم سلوارم لی بود لباسهایم خیس سنگین دیگر خسته شده بودم بچه ها را صداکردم و انها به اب پریدند و مرا به ساحل رساندن بعد از ده دقیقه سوار لندیگراو شدیم وبصوی قشم رفتیم من تا دو روز بعد از ان جریان طب لرز داشتم ارام ارام حالم خوب می شد خیلی شهر تمیزی بود صبح ها برای ورزش به لب ساحل می رفتیم شب ها هم برای تفریح از هتل به سینما دریا می رفتیم بعداز چند روز به سمت جزیره هنگام رفتیم در راه دلفینها به کنار قایق ما می امدند و خود نمایی می کردند بعد از چند ساعت روی اب ماندن به ساحل رسیدیم ساحلی پر از خاکهای نقره ای رنگ بود شنا در ان اب خیلی حال می داد وما همه برای شنا به اب رفتیم خیلی جالب بود بعد از ظهر بود که به قشم برگشتیم و روز بعد برادرم راهی تهران شد وبعد از سه روز با ماشینی جدید برگشت چند روزی بود که پشت سر هم زلزله می امد همه نگران بودیم ولی بومی ها می گفتند چیز مهمی نیست بهرهال ماهم زیاد جدی نگرفتیم من شش الی هفت ماهی می شد که خانواده ام راندیده بودم ارام ارام امده سفر یک هفته ای به تهران شدم وبه تهران امدم هوا سرد بود همه می گفتند سیاه شده ام زیاد جدی نمی گرفتم برای دیدن پسر دائی و پسر خاله ام به منزلشان رفتم خیلی عوض شده بودند به هر هال یک هفته داشت به اتمام می رسید ومن باید راهی قشم می شدم صبح زود بود که راهی قشم شدم ویک هفته بعداز برگشتن به قشم راهی بندر لنگه شدیم در انجا مهدی و جمیل راهی استان خراسان جنوبی وشمالی شدند دو روز بعد برادرم از اصفهان به ما ملهق شد ولی بعداز یک هفته به اصفهان رفت و روز بعدهم بهروز به ساری رفت ماهم بعد از یک هفته راهی تهران شدیم وبعد از دو هفته مهدی جمیل برادرم و بهروز راهی اندیمشک شدند وبعد از دو هفته من و مجتبی ومصطفی راهی اندیمشک شدیم همان روز ساعت ۱۲شب رسیدیم دو روز بعد من ومهدی بزای ماموریتی راهی جزیره کیش شدیم بعد از راه بسیار طلانی به بندر چارک رسیدیم و بعداز یک ساعت سوار قایق شدیم وبرخره رسیدیم شهری باور نکردنی بود هوای تمیز خیابان های تمیز خلوت همه جا سرسبز روز اول را خواب بودیم روز بعد به اسکله قدیم رفتیم خیلی جالب بود بعد از ان به ساحل مرجان رفتیم بچه کوسه ها از انجا دیده می شدند ارام ارام شب می شد ما باید به شهر بر می گشتیم از انجا به بازار مرکز تجاری رفتیم وبعد از چند ساعت به خانه برگشتیم چند روز بعد برای تفریح به پارک ساحلی مرجان رفتیم و برای یک ساعت یک جت اسکی را کرایه کردیم هواخیلی خطر ناک بود ولی در ان هوا جت اسکی سواری خیلی جالب بود بعد از یک ساعت به ساحل برگشتیم وتا شب لب ساحل بودیم روز بعد بعد از خوردن نهار برای پیاده روی از رستوران تا نسف جزیره پیاده روی کردیم ساعت پنج وشش بود که به شهر برگشتیم روز بعد هم برای دوچر خه سواری دو دوچرخه کرایه کردیم و ازساعت هفت شب شرو به دور زدن جزیره کردیم بعد ازپنج ساعت به کشتی یونانی رسیدیم ساعت دوازده بود وبعداز ان به منطقه عربها وبرخره به هتل رسیدیم ساعت چهار بوداز خستگی چند روز نمی توانستیم کاری بکنیم بعد از دو روز برای قواصی به ساحل مرجان رفتیم در امق شانزده متری بودیم خیلی قشنگ بود ماهی های رنگ بارنگ گیاهان دریایی لنگرهایی که جلبک انها را پوشونده بود خلاصه بعد از دو هفته به اندیمشک برگشتیم بچه ها به شوشتر رفته بودند ماهم راهی شوشتر شدیم وبرخره انهارا پیدا کردیم و بعد از چند روز راهی دزفول شدیم و بعد از چند روزی هم راهی شوش شدیم درانجا به حرم حضرت دانیال رفتیم وبعد از چند روز هم راهی تهران شدیم دو هفته بعد از ررسیدن به تهران سال ۱۳۸۸ اغاز شد هفته دوم تعطیلات را به ایالت رفتیم همه جا سرسبز بود شهر خیلی شلوغ بودخلاصه بعد از چند روز راهی تهران شدیم و شانزدهم بود که همراه بچه ها راهی ارو میه شدیم شب را در تبریز ماندیم وباطلوع صبح راهی ارومیه شدیم وبعد از دو سا عت رسیدیم شهری تمیز وسر سبز هوای خونک وتمیزچند روزی می گزشت که اتفاق باور نکر دنی افتاد در ان ماه بهار در ان هوای خنک شهر سفید پوش شده بود بله برف می امد به طوری که چندمتر جلوتر از خودمان را هم نمی دیدیم برف تا شب ادامه داشت و ارام ارام زمین داشت برفها را اب می کرد دوهفته همین طور گزشت وما اماده شهر جدید میشدیم شهر بعدی جنوب کشور است بندر لنگه ساعت چهار راهی شدیم شهر های لرستان کردستان را پشت سر گزاشتیم در لرستان به بیستون رفتیم مجسمه ی هرکول را درکوه ها کنده کاری کرده بودند ارم فربعر در دل کوه ها که به بزرگی ۱۲۰ متر و خیلی چیز های دیگر به سمت شیراز را هفتادیم در راه به ارامگاه کوروش رفتیم واز انجا به تخت سلیمان پایتخت کوروش هخا منش سنگ های تراشیده شده بزرگ کوچک با شکل های انسان هیوان کوه درخت دریا سحرا داشت دیر می شد باید قبلا ز غروب خرشید به شیراز می رسیدیم پس راه افتادیم از دروازه قران رد شدیم وبه ارام گاه سعدی رفتیم مردم کشورها ی دور نزدیک در انجا بودند بعد از چند ساعت استراحت شروع به ادامه مسیرکردیم و بر خره بعد از سه روز به بندر لنگه رسیدیم و من بعد از سه روز راهیقشم بعد بندر عباس وبه تهران برگشتم و امررز هم شش روز میگزرد که به تهران برگشته ام. [ چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ] [ 21:43 ] [ سام ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||